تبليغاتX
خاطرات روزانه ی من

خاطرات روزانه ی من

سلام

دیروز کلاس جبرانی ژاپنی داشتم و قرار بود امتحان بگیره ولی نگرفت و عوضش کلی درس داد. کلی دیروز خندیدیم. توی این کلاس ها سوژه ی خنده پیش میاد. بد جور!

شب هم منزل خاله رویا جون رفتم و کار اینترنتی داشت براش رسیدم و شب هم موقع برگشتن با مامان رفتیم دنبال نیلوفر و داشتیم قندیل می بستیم. فکر کنم سیستم گرمکن ماشین مشکل پیدا کرده.

قاصدک جون خواسته تا راجع به زبان ژاپنی توضیح بدم.

زبان ژاپنی دومین زبان مشکل دنیاست و هم از نظر گفتار هم نوشتار دشواره اما گفتارش راحت تره.

سه مدل الفبا داره به نام های هیراگانا که مانند الفبای زبان فارسیه و بیشتر حرف ربط و اضافه ها رو باهاش می نویسند. کاتاکانا که باهاش لغات و اسامی افراد و کالاهای خارجی رو می نویسند و حروف تصویری کانجی که در قرن ششم میلادی از چین وارد ژاپن شده و هر شکل معنی و مفهوم خاصی داره اسامی افراد و قید ها و افعال رو می نویسند و تعداد کل حروف بیش از 2000 می باشه. برای ژاپنی ها ادب خیلی مهمه و جملاتی که برای افراد با مقام های مختلف به کار می برند متفاوته.

به بعضی عبارت های کاربردی در زیر اشاره میکنم:

صبح بخیر   Ohayoo gozaimasu!  おはようございます

بعد از ظهر بخیر   Konnichiwa!        こんにちわ

عصر بخیر   Konbanwa!   こんばんは

سپاس گزارم    Doomo Arigatoo  Gozaimasu!    どうもありがとうございます

خدا حافظ    Sayoonara!     さようなら

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:1  توسط پگاه  | 

سلام

دیروز کارم شرکت خیلی زیاد بود تا برسم خونه ساعت شد 6. داشتم از خستگی می مردم.

هوا چقدر سرد شده!!

خلاصه می خواستم ژاپنی بخونم اما گفتم یه کم استراحت کنم. از دوستم فیلم 3-iron  کار Kim Ki Duk رو گرفته بودم دیدم. واقعا سبک ساخت فیلم و موسیقیش به نظرم شاهکار بود. خیلی خوشم اومد. روحیه ام بهتر شد. آخه من فیلم روم خیلی تاثیر می ذاره.

Andrea Bocelli  رو می شناسید. من صداش رو و سبک خوندنش رو واقعا دوست دارم. به نظرم از اون دسته آدم هایی که صدای روحانی داره. عاشق آهنگ Time to say goodbye  این خواننده ام. هر روز گوش می دم. حرف نداره.

امروز تولد دختر خاله ی عزیز مرجانه. قرار بود بریم خونه ی مادر بزرگم اونا هم بیان که دیروز خبر دار شدم می خواد بره شمال. تولدش مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:13  توسط پگاه  | 

سلام

دو روز حال عجیبی دارم. یه اتفاقاتی افتاده که نمی تونم جزئیاتش رو شرح بدم. اما من رو خیلی بهم ریخته و هر کاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام. شدیدا نگرانی من رو زیاد کرده. خیلی اعصابم مشوش شده.

می دونید آدم توی زندگیش برای خودش یه حدود و قوانینی داره. بعد یه شرایطی پیش میاد از بعضی تخطی می کنه. هر کاری هم می کنه برگرده درستش کنه نمیشه. نمی دونم چی کار کنم؟؟!!!

دو شنبه  امتحان ژاپنی دارم دیروز تمرین هامو حل کردم.

راستی نمایشگاه تلکام رفتید؟ امیدوارم وقت کنم برم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:55  توسط پگاه  | 

سلام

دیروز رفتیم نمایشگاه کتابی که توی کانون تو خیابون حجاب بود. یه دونه کتاب به ژاپنی پیدا کردیم اونم زیادی حرفه ای بود به کار ما نیومد. دیگه تصمیم گرفتیم رسما قهر کنیم و بریم. قیمت کتاب ها هم انقدر لردی بود که من نمی دونم اونی که واقعا نیاز داره چه طور می خواد بخره؟؟!!!

امروز کلاس آلمانی دارم. یه متن باید بنویسم که اصلا نمی دونم چی بنویسم؟ از بچگی هم با انشا نوشتن مشکل داشتم.

فردا هم کلاس ژاپنی امتحان دارم. خوندم ولی می ترسم خراب کنم.

راستی یه عده دوستان لطف می کنند همیشه سر می زنند و اصلا کامنت نمی ذارن. دلم می خواد عقیدشونو بدونم اگر کامنت بذارن ممنون می شم.

یه سوء تفاهمی هم برای بعضی دوستان پیش اومده در مورد قضیه ی طلاق من که می خوام کاملا روشن کنم.

من خرداد ماه رسما و قانونا از همسرم جدا شدم و اگر هم اینجا بعضی وقت ها از طلاق گله می کنم معنیش این نیست که پشیمونم. مشکل من با فرهنگ و دیدگاه بسیار غلطی هست که راجع به این قضیه وجود داره و گرنه من خیلی هم خوشحالم که جدا شدم و ای کاش این کارو زودتر می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:16  توسط پگاه  | 

سلام

رییسم دیروز رفت مسافرت. من هم که از خدا خواسته یا درس می خونم یا دارم تو اینترنت پرسه میزنم.

حوصله ی کار رو ندارم.

عجب مملکتی داریما؟؟! یک ذره حقوق شهروندان اینجا رعایت نمیشه. امروز صبح نیم ساعت توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم بعد از نیم ساعت یه اتوبوس اومد که داشت منفجر می شد بس که آدم توش بود. حالا هم به جای ساعت ۸:۱۵ ساعت ۹ رسیدم شرکت.

شانس آوردم رییسم نبود و گرنه ...!

خلاصه شرکت بدون رییس صفایی داره!!! نیست هی بیاد بالا سرت ببینه چی کار می کنی؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:43  توسط پگاه  | 

سلام

بعضی وقت ها یه آدم هایی توی زندگیت قرار میگیرند که زندگیتو از این رو به اون رو می کنند یا هدف هاتو تغییر می دند یا کامل تر میکنند.

بعضی روزها با خودم راجع به اون ۵~۶ سال فکر می کنم و خودمو کلی به خاطرش سرزنش می کنم که این چه اشتباهی بود من کردم؟ بعد با خودم می گم که شاید اگر اون اتفاق نمی افتاد من خیلی چیز ها رو از نظر شخصیتی پیدا نمی کردم یا خودم رو نمی تونستم اون جور که باید بسازم.

خیلی خوشحالم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:42  توسط پگاه  | 

سلام

اوضاع تقریبا رو به راهه. کارم خوبه اما با روحیات من سازگار نیست.

فعلا مجبورم باهاش کنار بیام. اونطور که بوش میاد رییسم خیلی از من راضیه.

مامانم همش میگه صبر داشته باش!

من چه گناهی کردم طلاق گرفتم؟ مگه من چی می خوام از زندگی؟ من فقط می خوام یه زندگی راحت داشته باشم. مستقل باشم. با یکی ازدواج کنم که برام ارزش قائل باشه. بهم احترام بذاره. من خدمت کار شخصیش نباشم. همین!

ژاپنی ها قبل از اینکه غذاشونو شروع کنند. تعظیم می کنند و میگند:いただきます   itadakimasu  یعنی همون نوش جان خودمون. فرهنگشونو خیلی دوست دارم. یه حس خوبی بهم میگه بالاخره به آرزوم میرسم و اونجایی که دوست دارم زندگی می کنم. دلم نمی خواد ایران بمونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 14:33  توسط پگاه  | 

سلام

چهارشنبه نساء جونم اومد تهران پیشم. خیلی من رو خوشحال کرد. خیلی دلم براش تنگ شده بود.

پنج شنبه بعد از کلاس رفتیم موزه ی آبگینه و بعد از ظهرش هم رفتیم تجریش نساء خرید کرد.

جمعه بعد از ظهر هم به نحوی هر دو رفتیم بیرون.

امروز صبح هم نساء جون برگشت خونشون. دلم تنگ میشه براش. من اشتباه کردم با رییسم هماهنگ نکرده بودم و از شانس خوب من رییس که همیشه ساعت 8:45 میومد امروز 8 اومد.

وقتی اومدم شرکت من رو دعوا کرد.

یکی از همکارام فکر کرد من ناراحت شدم و به بهانه ی بازدید شبکه اومد گفت خونسرد باش . هر وقت دیر کردی تماس بگیر اطلاع بده.

من که یه کم تعجب کرده بودم گفتم چشم.

خیلی خوشحالم و امیدوار. امیدوارم انتخاب درستی کرده باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:30  توسط پگاه  | 

سلام

چند وقتی هست که حالم خیلی خوبه.

اما یه کمی نگرانم. از آینده می ترسم.

اگر یه موانعی سر راهم قرار بگیره چی؟ دیگه نمی تونم یه ضربه ی دیگرو توی زندگیم تحمل کنم. این دفعه نابود می شم.

دلم می خواد یکی باشه که با تمام وجود بهش اطمینان کنم!!!

توی زندگی قبلم خیلی عذاب کشیدم. نمی خوام دیگه اون  روزها رو تجربه کنم.

می دونید الآن چی دلم می خواد؟ سرم رو بذارم روی شونه ی یه نفر بخوابم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:8  توسط پگاه  | 

سلام

امروز خیلی خوشحالم. نمی گم چرا!!!

دیروز ساعت 4 باید می رفتم. با یه دوست خوبی قرار داشتم. موقع رفتن مدیر عاملم من رو صدا کرد. مگه ول می کرد. 2 ساعت داشت قصه کرد شبستری تعریف می کرد. هی سوال می کرد: از کارت راضی هستی؟محیط اینجا خوبه؟با من مشکل نداری که؟نظرت راجع به نیما چیه؟ اذیت که نمی کنه!

من می گفتم: بله کار اینجا خوبه فقط یه کم توی ترجمه راه بیفتم بهتر میشه. محیط اینجا هم خوبه. نه چه مشکلی شما هم مثل استاد من! آقا نیما هم مثل برادر من می مونه. نه چه اذیتی!

گفت: بله اینجا همه مثل یه خانواده اند.  گفتم: البته!

خلاصه بالاخره من از شرکت رفتم بیرون و ... .

یه اتفاقاتی افتاده و نظرم راجع به مکانی که قراره از ایران برم تغییر کرده. فکر نکنید ثبات شخصیتی ندارما! نه! اطلاعاتم بیشتر شده.

شاید بعدا توضیحات بیشتری بدم.

راستی مخمل رو می شناسید؟! من که خیلی دوستش دارم!

از پگاه به نسا: چرا من نمی تونم تو وبلاگت کامنت بذارم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:14  توسط پگاه  |