سلام
امروز خیلی خوشحالم. نمی گم چرا!!!
دیروز ساعت 4 باید می رفتم. با یه دوست خوبی قرار داشتم. موقع رفتن مدیر عاملم من رو صدا کرد. مگه ول می کرد. 2 ساعت داشت قصه کرد شبستری تعریف می کرد. هی سوال می کرد: از کارت راضی هستی؟محیط اینجا خوبه؟با من مشکل نداری که؟نظرت راجع به نیما چیه؟ اذیت که نمی کنه!
من می گفتم: بله کار اینجا خوبه فقط یه کم توی ترجمه راه بیفتم بهتر میشه. محیط اینجا هم خوبه. نه چه مشکلی شما هم مثل استاد من! آقا نیما هم مثل برادر من می مونه. نه چه اذیتی!
گفت: بله اینجا همه مثل یه خانواده اند. گفتم: البته!
خلاصه بالاخره من از شرکت رفتم بیرون و ... .
یه اتفاقاتی افتاده و نظرم راجع به مکانی که قراره از ایران برم تغییر کرده. فکر نکنید ثبات شخصیتی ندارما! نه! اطلاعاتم بیشتر شده.
شاید بعدا توضیحات بیشتری بدم.
راستی مخمل رو می شناسید؟! من که خیلی دوستش دارم!
از پگاه به نسا: چرا من نمی تونم تو وبلاگت کامنت بذارم؟؟؟








