تبليغاتX
خاطرات روزانه ی من

خاطرات روزانه ی من

سلام

امروز خیلی خوشحالم. نمی گم چرا!!!

دیروز ساعت 4 باید می رفتم. با یه دوست خوبی قرار داشتم. موقع رفتن مدیر عاملم من رو صدا کرد. مگه ول می کرد. 2 ساعت داشت قصه کرد شبستری تعریف می کرد. هی سوال می کرد: از کارت راضی هستی؟محیط اینجا خوبه؟با من مشکل نداری که؟نظرت راجع به نیما چیه؟ اذیت که نمی کنه!

من می گفتم: بله کار اینجا خوبه فقط یه کم توی ترجمه راه بیفتم بهتر میشه. محیط اینجا هم خوبه. نه چه مشکلی شما هم مثل استاد من! آقا نیما هم مثل برادر من می مونه. نه چه اذیتی!

گفت: بله اینجا همه مثل یه خانواده اند.  گفتم: البته!

خلاصه بالاخره من از شرکت رفتم بیرون و ... .

یه اتفاقاتی افتاده و نظرم راجع به مکانی که قراره از ایران برم تغییر کرده. فکر نکنید ثبات شخصیتی ندارما! نه! اطلاعاتم بیشتر شده.

شاید بعدا توضیحات بیشتری بدم.

راستی مخمل رو می شناسید؟! من که خیلی دوستش دارم!

از پگاه به نسا: چرا من نمی تونم تو وبلاگت کامنت بذارم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:14  توسط پگاه  | 

سلام

اوضاع رو به راهه. میرم شرکت و میام. کارم یه کم سنگینه اما خالم میگه داره کار های یه کارشناس رو یادت میده. فردا خیلی به دردت می خوره.

می دونید چیه؟! آدم باید همیشه و توی همه ی روابطش هدف داشته باشه هر چند اگر کوتاه باشند.

آدم بعضی وقت ها توی یه شرایطی قرار می گیره که انتخاب براش خیلی سخت میشه.

زندگی سخته. سخت تر اینه که آدم های اطرافت درکت نکنند. نمی تونم اجازه بدم کسی توی کار هام دخالت کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:40  توسط پگاه  | 

سلام

من بالاخره رفتم سر کار.

خالم برام یه کار توی یه شرکت بازرگانی پیدا کرد و الآن ۲ روز هست که میام. محیطش رو خیلی دوست دارم.  اینجا با خودم ۴ نفریم. کارش خوبه ولی ترجمه های حرفه ای سخت داره. اگر Google Translator نبود نمی دونستم چی کار کنم.

بهم یه کم فشار میاد. نمی دونم می تونم کنار بیام یا نه! رییسم آدم خوبیه اما خیلی سخت گیره.

اینجا یه آقا نیما هم هست که جای برادری خیلی مهربون و با شخصیته. روم نمیشه برام چایی میاره بهش گفتم اگر بخوام خودم میرم میریزم و ظرفمو خودم می شورم.

آخه قبل از من اون جای من بود.

مامانم مریض شده. خیلی براش نگرانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:4  توسط پگاه  | 

سلام
وای امروز چه روز کسل کننده ایه!
اصلا حوصله ندارم.
دیروز رفتم سفارت ژاپن. چون عضو کتابخانه ی اونجا هستم. کتاب هایی که گرفته بودم دادم و کتاب جدید گرفتم.
خیلی اونجا رو دوست دارم. ای کاش من هم اونجا کار می کردم.
فردا باید برم پیش مادر بزرگم. آخه زمین خورده من باید برم کار هاشو براش انجام بدم. دیروز و امروز خالم منزل بود من پیشش نموندم.
از روز های جمعه اصلا خوشم نمی یاد.
دلم برای دوستام تنگ شده! باید چند تا دوست جدید پیدا کنم توی تهران. خیلی حوصله ام سر میره.
واقعا دیگه نمی تونم با یه مرد ایرانی زندگی کنم. این مرد های ایرانی چرا این مدلیند؟ (البته با عرض پوزش از مردهای خوب!!!)
اون یه بار چطور این کار رو کردم؟؟؟؟!!!!!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:16  توسط پگاه  | 

سلام
این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاد.
کلاس ژاپنی هم ثبت نام کردم و میرم. واقعا از یاد گیریش لذت می برم.
سفارت ژاپن هم رفتم و متاسفانه شرایطش رو فعلا ندارم. اگر شانس بیارم تا 30 سالگی می تونم برم.
دنبال یه کار مناسبم. دلم می خواد مستقل باشم. هیچ وقت دوست نداشتم از کسی پول بگیرم حتی پدر و مادر یا همسر(البته همسر سابق).
می دونید آدم از حوادث و آدم هایی که توی زندگیش قرار می گیرند درس های زیادی می گیره!
بدست آوردن تجربه ها بعضی وقت ها خیلی گرون تموم میشه! بعضی وقت ها راجع به یکی یه چیزی فکر می کنی و کاملا بر عکس در میاد. سخته به آدم ها اعتماد کردن. یه دوست خوب پیدا کردن سخت تره.
هر چی بیشتر می گذره برام سخت تر میشه که بتونم به یه مرد دیگه اعتماد کنم.
فکر می کنم فرهنگ ما دچار یه جهش شده که خیلی داره خرابش می کنه! خود ما هم در این خرابی سهم عمده رو داریم.
خیلی سرم شلوغه. همش دارم درس می خونم. امیدوارم تلاش هام نتیجه بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:32  توسط پگاه  | 

سلام
امروز راجع به تحصيل در ژاپن کمي تحقيق کردم,نکات جالبي رو فهميدم.
فکر کنم راه بسيار مشکلي رو انتخاب کردم.
اميدوارم از عهدش بر بيام. نهايت تلاشم رو مي کنم.
تصميم داشتم براي ادامه ي ياد گيري زبان ژاپني  تا سال ديگه که تکليف دانشگاهم معلوم ميشه صبر کنم ولي امروز فهميدم که خيلي کم وقت دارم و بايد عجله کنم.
احتمال اينکه بتونم قبل از 25 سالگي موفق بشم به ژاپن برم خيلي کمه و بستگي به جلسه ي مشاوره داره.
واي کاش مي شد زمان رو متوقف کرد يا به عقب برگردوند!!!!
شما کسي رو نمي شناسيد که ژاپن درس خونده باشه؟؟!!
بايد يه برنامه ي فشرده بريزم. انگليسي رو چه کار کنم؟!! هر وقت يادش ميوفتم انگار با پتک کوبيدند توي سرم.
خوب شد زبان آلماني رو بلدم. فکر کنم اونجا به دردم بخوره!
سال ديگه اين موقع آلماني رو تموم کردم. اين يه اتفاق خوبه. اگر توي اين چند سال يه کار مفيد کرده باشم همين بوده!
راستي سريال سام سون رو مي بينيد؟ خيلي جالبه.
اين سام سون يه کم شبيه منه! با اين تفاوت که نه من عاشق آقاي خوش تيپي مثل جين هونم نه آقاي خوش تيپي مثل اون عاشق من!!!
نیلوفر کلاس رانندگی میره. من هم قراره چند جلسه آموزشی برم تا دوباره راه بیفتم.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:3  توسط پگاه  | 

سلام
امروز رفتم به بخش فرهنگی سفارت اتریش تا راجع به کلاس های زبان آلمانی اطلاعات کسب کنم.
از شانس من وقتی رسیدم امتحان تعیین سطح تموم شده بود و قیمت کلاس هاش هم خیلی زیاد بود.
بعد از ظهر رفتم موسسه ی سیمین و ثبت نام کردم.
نمی دونم کلاس ژاپنی هم برم یا نه؟!
اگر سال دیگه هم نتونم برم دانشگاه خیلی بد می شه!
هنوز با پدرم صحبت نکردم ببینم چه نظری راجع به رفتن من از ایران داره؟ ولی فکر نمی کنم نظر مثبتی داشته باشه!!!
من یکی از بزرگترین آرزوهامه که برم ژاپن درس بخونم.
منتظرم نوبت مشاوره برای این کار بگیرم.
از اینکه باز کلاس آلمانی می رم خیلی خوشحالم کلاس ها از 15 مهر شروع می شه.
وای خیلی ببخشید که به وبلاگ هاتون سر نزدم. این کار وقت زیاد می خواد که باید برم کافی نت. هنوز فرصت نکردم. واقعا خجالت می کشم وقتی می بینم شما تند تند سر می زنید به من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:13  توسط پگاه  | 

سلام
امروز صبح خیلی حالم گرفته بود.
عجیبه از هر کسی می پرسی یا قبول نشده یا رشته ی دور از انتظاری قبول شده!!!!!
کنکور امسال نمی دونم چرا مشکوکه!
نیلوفر ظهر با دوستش رفت بیرون که بعد از ظهر بره سر کار.
خیلی کلافه بودم رفتم دوش گرفتم. با خودم توی حموم فکر می کردم که حالا فایده نداره غصه خوردن و افسردگی! به جای غصه خوردن درس بخون که رتبت بهتر بشه!
می خوام کتابای نیلوفر و مرجان(دختر خالم) رو بگیرم و دوباره بخونم.
کلاس زبان هم میرم.
امیدوارم بتونم یه کار مناسب پیدا کنم تا بتونم ژاپنی هم برم.
خانوادم دریغ ندارند هر چیزی ازشون بخوام برام فراهم می کنند ولی خودم دوست ندارم زیاد بهشون زحمت بدم. دلم می خواد خودم از عهده ی هزینه هام بر بیام.
بعد از ظهر رفتم منزل مادر بزرگم شام هم اونجا بودیم و بعدش دایی بزرگمو که اونم یکی از بهترین مردهای روزگاره با زن داییم رسوندیم خونشون و رفتیم دنبال نیلوفر.
بعدا راجع به کار خواهرم بهتون توضیح می دم.
فردا هم منزل یکی از عمو هام دعوتیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:39  توسط پگاه  | 

سلام
ديروز مراسم چهلم پدر بزرگم بود.
شب که برگشتيم خونه به سايت سنجش سر زدم تا ببينم نتايج اومده يا نه؟!
نتايج اومده بود انقدر هيجان داشتم که حد نداره.
وقتي مشخصات رو وارد کردم و صفحه ي مربوطه اومد انگار آب يخ ريختند توي سرم.
در کمال نا باوري ديدم قبول نشدم.
نيلوفر سعي مي کرد من رو دلداري بده اما چه فايده؟!
اصلا باورم نمي شد. تا صبح خوابم نبرد. هيچ وقت انقدر نا اميد نشده بودم. واقعا فکر مي کردم قبول مي شم.
هفته ي ديگه مي رم کلاس زبان ثبت نام مي کنم.
شايد براي سال ديگه شرکت کنم شايد هم نکنم. ولي پشت دستم رو داغ کردم که ديکه روي صحبت مشاوره ها حساب نکنم.
راستي لينک FaceBook رو درست کردم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط پگاه  | 

سلام
راجع به غیبت طولانی که داشتم دلایل زیادی دارم.
از همه عذر می خوام و دلم خیلی براتون تنگ شده.
اول اینکه خاله ی عزیزم از اتریش اومده بود و پیش اون بودم.
در 11 مرداد حادثه ی بسیار ناگواری برامون رخ داد که قلب همه ی خانواده رو جریحه دار کرد و اون مرگ پدر بزرگ بسیار عزیزم بود.
پدر بزرگم یکی از مردان مثال زدنی روزگار بود و جز خوبی کسی ازش چیزی ندید.
راجع به کنکور هم بگم که رتبه ای آوردم کمتر از انتظارم بود.
طبق مشاوره ای که انجام دادم 70% احتمال داره در رشته ی مورد علاقه ام قبول بشم.
آخر این هفته معلوم میشه.
اوضاع دوران مجردی هم رو به راهه.
یک مرتبه به شمال رفتم برای گرفتن مدرکم و دوستان عزیزم و خانواده ی هدی جون رو ملاقات کردم دلم برای همشون تنگ شده بود.
راستی عکسم رو توی صفحه ی FaceBook گذاشتم هر کس خواست می تونه ببینه.
خیلی نگران نتیجه ی کنکورم. هیچ وقت انقدر نگران نبودم.
دلم برای وبلاگ هاتون تنگ شده یه روز میرم کافی نت به همتون سر می زنم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط پگاه  |